+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم بهمن 1393ساعت 16:32  توسط اشرف کریمی  | 

صبح دوشنبه که بیدار شدم باورم نمیشد که چنین برف سنگینی آمده باشد. یاد ایمیل دیشب مریان افتادم که  خبر داده بود به دلیل شرایط جوی فردا مدرسه تعطیل خواهد بود و بیشتر کارکنان نخواهند آمد. ناچار به روز را به مطالعه، ارتباط با بچه ها و خانوادده از طریق اسکایپ، مشاهدۀ برف و گرفتن کمی فیلم و خلاصه کارهایی از این دست گذراندم. و البته فکر کردن به نکته ای مهم که در همین مدت کوتاه که در همین شرایط محدود به لحاظ تردد در اجتماع بیرون مدرسه داشته ام فکرم را مشغول کرده است: نظم و همکاری!

در طول هفتۀ جاری دومین برف سنگینی است که حتی برف سال 86 تهران هم اصلاً شبیه این برفها نیست. اما جالب این است که در تمام ساعات بارش برف کارگران متعدد با پاروهای حسابی! و همراه با ماشینهای کوچک مخصوص (شبیه باب کت) مشغول تمیز کردن محل عبور و مرور افراد و وسایل نقلیه اند. آنها برف ها را به دو طرف می راندند و آسمان هم لاینقطع می بارید. حداقل بیست و دو ساعت برف بارید و کارگران (که تیمی کار می کردند) بارها و بارها راه ها را تمیز کردند. گزارشگران هواشناسی اعلام می کردند فردا دما بسیار پایین و خیابانها بسیار لغزنده خواهد بود و برف تا نمیه شب ادامه دارد!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم بهمن 1393ساعت 15:52  توسط اشرف کریمی  | 

همۀ کسانی که  برای گذراندن دوره به اینجا آمده اند مهربانند. ظاهراً خیلی خوب با هم کنار آمده اند و خوب هم مرا پذیرفتند. امل اهل مصر است و در قاهره زندگی می کند. بسیار پرنشاط، با هوش، مهربان و با اعتماد به نفس است. شخصیتش را دوست دارم چون خیلی مثبت اندیش و فعال است. شنبه بعد از ظهر حدود ساعت یک بعد از ظهر همراه با دو خانم اهل کنیا و غنا با ماشین پسرعمویش که ساکن این منطقه است آمدند دنبالم و مرا برای خرید بردند.  برایم خیلی جالب بود که با استفاده از «گوگل مپ» مسیر چندین کیلومتری از میان خیابانهای داخل شهر به سوی بزرگراه های متعدد را طی کرد، خرید کردیم و در تاریکی شب برگشتیم.

بودن در کنار دیگران، تعامل با آنها، و کنار آمدن با آنها تجربۀ بسیار خوبی است. البته اینها همه معلمند!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام دی 1393ساعت 20:9  توسط اشرف کریمی  | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم دی 1393ساعت 4:31  توسط اشرف کریمی  | 

امروز جمعه است و اهالی این مجموعه آمادۀ رفتن به تعطیلات آخر هفته اند. به رغم خوب نخوابیدن دیشب به دلیل دلگیر شدن از دوری، امروز صبح حال بهتری داشتم. بعد از کلاسی که با معلمان دیگر برگزار شد به کتابخانه رفتم تا از فرصت چند ساعته برای اسکن منابع استفاده کنم. مسئول کتابخانه خانم مهربان، صبور و منظمی به نام «جَن» است. دیروز ایمیلم را گرفته بود تا مقالات و پایان نامه های مربوط به عنوان رساله ام را برایم پیدا و آدرس آنها را ایمیل کند. این کار را هم دیروز قبل از پایان ساعت کار انجام داده بود. در کمال تعجب دیدم لیست کتابهایم را تهیه کرده، در قفسه ای کنار هم قرار داده و روی برگه ای اسم مرا نوشته. خودش مرا به بخش اسکن و صحافی برد و چگونگی انجام کار را یادم داد. خیلی جالب بود. چون این دستگاه بخشی داشت که می شد آدرس ایمیل فرد به آن داده شود و با انتخاب گزینۀ مناسب اسکن منابع را بلافاصله به آدرس مورد نظر ایمیل زد. فوق العاده بود. خوشبختانه تا قبل از اتمام ساعت کار امروزشان توانستم دو کتاب حجیم را اسکن کنم. 

الان مشغول مرتب کردن اسکن کتابها و ایجاد فایلی به نام آنها هستم. بعد از این کار باید آماده شوم چون امروز مهمان هشت نفر معلم هستم که در دورۀ آموزشی بین المللی شرکت می کنند. همۀ آنها در کشورهای خودشان معلم کودکان نابینا و ناشنوا هستند. مصاحبت با آنها که از کشورهای مکزیک، مصر، صربستان، ارمنستان، غنا، کنیا، هند و کاستاریکا هستند جالب است. هر کدام از ما انگلیسی را به نوعی حرف می زنیم که شنیدنی است!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم دی 1393ساعت 1:21  توسط اشرف کریمی  | 

امروز پنج شنبه 25 دیماه و پانزدهم ژانویه است. دنبال ماریانه بودم تا هم هدیه اش را بدهم هم راجع به سال آینده، منابعی که لازم دارم و تمدید اقامتم در این محل صحبت کنم که پیدایش تکردم. چون ساعت 9 صبح باید در ملاقاتی که توسط ماریانه تنظیم شده بود شرکت می کردم به محل مورد نظر رفتم. 

کسی که ملاقاتش کردم مربی جهت یابی و حرکت بود و از دانشگاه بوستون مدرک داشت. اصالتاً اهل ارمنستان بود ولی در پرکینز کار می کرد. با انگلیسی دست و پا شکستۀ رو به افتضاح با او صحبت کردم ولی با سعۀ صدر گوش می داد. حین صحبت با او ماریانه به سراغم آمد. گفتم که دنبالش بودم و ندیدمش. برای ناهار دعوتم کرد که پذیرفتم. 

ساعت ده صبح باید به ملاقات مسئول کتابخانه می رفتم. با خوشرویی مرا پذیرفت. سؤالاتی داشتم که برای فراموش نکردن یادداشتشان کرده بودم. لیست کتابهای مورد نظرم را که ماهها پیش در ایران تهیه کرده بودم همراه داشتم. گفت که آمادۀ شنیدن است! لیست را نشانش دادم. اجازه گرفت و آن را کپی کرد تا منابع را برایم تهیه کند. از او پرسیدم آیا می توانم کتابهایی برای آخر هفته به امانت بگیرم؟ محکم جواب داد که البته! و از موضوع رساله پرسید. به من گفت که منابع زیادی در این مورد دارند. خیلی خوشحال شدم. با هم به مخزن رفتیم. به بخش مورد نظر راهنمایی ام کرد. سه کتاب برداشتم. به من یاد داد چگونه آنها را امانت بگیرم. در مورد اسکن منابع هم گفت که کمکم می کند ولی این امکان هست که آنلاین مطالعه کنم! گفتم که متأسفانه در محل زندگیم سرعت اینترنت این اجازه را نمی دهد و ناچار باید بعضی موارد را که لازم می دانم اسکن کنم. قول داد که کمکم کند. مشکل اسکن، حجم زیاد کتابهاست البته!

از او خداحافظی کردم و به اتاقم برگشتم تا مطالعه را شروع کنم. انشاء الله

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت 19:6  توسط اشرف کریمی  | 

امروز برای ورزش به محوطۀ روبروی اتاقم رفتم. شال گردن و دستکش و کلاه بادگیر هم جلوی سرما را نگرفت. ناچار بعد از چهل دقیقه به اتاق برگشتم. در تنهایی صبحانه ای خوردم که غذای دیروز تا حالایم است! نان و پنیر و این بار همراه با شیر. آماده شدم تا به کلاس ساعت 9 صبح برسم. سخنرانی خانم دکتر «ورونیکا برنشتاین» راجع به اتیسم بود. ماریانه مرا به او معرفی کرد و او هم با گرمی مرا پذیرفت. صحبتهایش جالب بود. ساعت یازده صبح ماریانه مرا از کلاس به بیرون دعوت کرد تا به تور پرکینز بروم. به ساختمان «هاو» رفتم که در سال 1912 ساخته شده است و نماد اصلی پرکینز است. راهنمای این تور آقایی بود که خودش را «کِوین» معرفی کرد. با او برای دیدن ساختمان و شنیدن روایت های او از روند تشکیل این مؤسسه و خدماتی که ارائه می دهد همراه شدم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت 0:44  توسط اشرف کریمی  | 

گرچه به لحاظ جسمی چندان جالب وارد خاک این کشور نشدم ولی ظرف پنج شش روز گذشته تا اندازه ای با فضای فرهنگی و اجتماعی اینجا آشنا شده ام و به نظرم یک هفته زودتر آمدن به اینجا اقدام مناسبی برای آشنایی با محیط بود. در این شش روز کار خاصی نمی شد کرد. سرما و برف زیاد حتی مانع ورزش معمولی در فضای آزاد بود چرا که به گفتۀ میزبان -که یک پزشک متخصص است- چنین سرمایی به بافت ریه ها آسیب می زند. سرمای زیاد یعنی عددی  حداقل بیش از منهای ده درجه سانتی گراد. بنا بر این تنها کار مطلوب رفتن به میان افراد جامعه آن هم در مراکز خرید بود. راه های دور و نبودن وسایل حمل و نقل عمومی در اینجا باعث شده تقریبا تمام ساکنان با ماشین شخصی برای خرید هر آنچه لازم دارند مسیرهای طولانی را طی کنند. به لطف میزبان مراکز خرید متعددی را در نوردیدم. آنچه چشمگیر بود خیابانهای وسیع، ماشین های بزرگ و مدرن، فروشگاه های پر از محصولات متنوع و عمدتاً قیمتهای بسیار مناسب، و البته آدمهایی با اضافه وزن بود.

در این چند روز دو کار مهم هم انجام دادم: یکی خرید یک سیم کارت، که ارزانترینش را خریدم. و دیگری تهیۀ یک کارت اعتباری برای نگهداری پول که به لطف میزبان با یک حساب مشترک انجام شد.

 کم کم باید آمادۀ ترک این شهر برای رفتن به مؤسسۀ نابینایان شوم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم دی 1393ساعت 1:54  توسط اشرف کریمی  | 

از همان اوایل ورودم به حوزۀ آموزش نابینایان با اصطلاح «جهت یابی و حرکت» آشنا شدم. مثل بسیاری چیزهای دیگری که در مورد آموزش به طور کلی و آموزش ویژه بالاخص نمی دانستم این اصطلاح هم برایم نامفهوم بود. کنجکاوی به فهم «جهت یابی و حرکت» مرا با مطالب بسیار در مورد «نابینایی و نابینایان» و سازمان ها و مؤسسات خاص آشنا کرد. خوشحالم که تلاشهایم برای ادامۀ تحصیل در رشته ای که دوستش دارم محقق شد و انجام رساله ام در موضوعی که آموزش نابینایان و نیمه بینایان کشورم را نیازمند آن می دانم ظاهراً در مسیر مناسبی به حرکت افتاده است. اکنون امکان حضورم در یکی از نخستین مؤسسات خاص آموزش نابینایان در جهان فراهم شده و این همان تجربه ای است که آرزویش را داشتم. امیدوارم شرایط برای بهره گیری هرچه بیشتر مساعد باشد.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم دی 1393ساعت 13:14  توسط اشرف کریمی  | 

بالاخره کار دعوت از نویسندگان پیشنهاد شده در کارگروه برای نوشتن سرفصل ها انجام و جلسه برگزار شد. گروه جالبی بودند. از این که در مجموعۀ آموزش ویژۀ کشورمان چنین معلمان و کارشناسان علاقمند، دلسوز و صاحب نظری داریم احساس غرور کردم.  البته همین صاحب نظر بودن  باعث شد بعضی افراد مدعو ابتدا سؤالات و سپس اعتراضاتی را مطرح کنند.   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم دی 1393ساعت 22:3  توسط اشرف کریمی  |