با یک انتخاب وارد مسیر بسیار جدید و سختی شدم: فرصت مطالعاتی در جایی که همیشه آرزویش را داشتم. قبلاً برای مدت کوتاهی تجربه اش کرده بودم و خیلی سخت بود ولی این بار سعی کردم با قدرت تمام صبوری کنم. تمام تحصیلات تکمیلی و دمیدن روح تازه به تجربۀ کاری در گرو همین فرصت مطالعاتی بود و چاره ای جز برداشتن این گام بلند نبود. بهای سنگینی باید می پرداختم چون آدم خیلی احساساتی هستم. 

به اینجا که رسیدم درگیریهایم چند برابر شد. نگارش رساله و دغدغه های آن از یک سو، کلاس های متعدد و تکالیف متنوع فرصت مطالعاتی از سوی دیگر و هجوم احساسات متناقض نسبت به کاری که شروع کردم، دوری از خانواده و ... 

روش درس و کار در اینجا خیلی با شرایطی که در آن زندگی کرده بودم متفاوت بود. گرچه دو روز در هفته تعطیلی دارند ولی پنج روز اساسی کار می کنند. الان که بیش از دو ماه است اینجا هستم به نظرم چندین ماه می آید از بس که اتفاقات متعدد پیش آمده و فعالیت های متکثر انجام داده ام. گاهی فکر می کنم خدا را شکر که دو روز تعطیلند حد اقل احتمال دارد یک روزش را واقعاً تعطیل باشیم (چون گاهی مثلاً هفتۀ آینده از 9 صبح تا 5 بعد از ظهر ورکشاپ داریم!)

اما احساس تازه ام نسبت به جمعه است. هفتۀ قبل با خودم فکر می کردم چقدرجمعه را دوست دارم بخصوص عصر جمعه را. سه شنبه دانشکده داریم و وقتی برگردیم نزدیک هشت بعد از ظهر است. چهارشنبه ها از هفت صبح تا هفت شب کلاس و فعالیت داریم. پنج شنبه ها از 9 صبح دقیقاً تا 9 شب درگیرم. اما جمعه و بخصوص عصر جمعه خیلی دوست داشتنی است چون نوید شنبه و یکشنبه ای را می دهد که شاید بشود آرام گرفت. 

اما دوشنبه ها را هم که شروع کار در اینجاست خیلی دوست دارم (بر عکس بسیاری از مردم اینجا و بچه های مدرسه) چون دوشنبه ها برای من نویدبخش یک هفتۀ تازه برای طی این دورۀ 9 ماهه است. خوشحالم که تقریباً سه ماهش تمام شد.