فرهنگ با ارزش ایرانی

 ماه مارچ هم در حال تمام شدن است و اگر چه همۀ ما که این دوره را می گذرانیم می دانیم که مسیر با ارزشی را طی کردیم ولی تجربۀ دور بودن از وطن و خانواده برای همۀ ما سخت بوده است. دوست اهل ارمنستان به من می گفت که اگر می شد بلیطش را تغییر دهد تا دو روز زودتر از اینجا به کشورش برگردد این کار را می کرد! فکر می کردم فقط من اینقدر احساساتی ام! 

این اولین نوروزی است که دور از خانه و خانواده هستم. سعی کردم تلخی این دوری را با اقدامات فرهنگی التیام ببخشم. نیمۀ اسفند و همزمان با هفتۀ درختکاری در ایران، کمی عدس برای سبزه خیس کردم. برای چهارشنبه سوری «پستی» در فیسبوک گذاشتم که مورد استقبال دوستان همدوره و مربیان اینجا قرار گرفت. و خودم را آمادۀ چیدن سفرۀ هفت سین کردم.

ادامه نوشته

نظر، عمل

کم کم از نیمۀ راه گذشتیم و دقیقاً در اوج مشکلات این دوره هستیم. دورۀ نه ماهه ای که همانطور که قبلاً در مشخصاتش ذکر شده بود حاوی تجربیات دست اول کار با بچه های چندمعلولیتی ناشنوا نابینا، تکالیف متعدد، تولید یک طرح یا برنامۀ درسی، کار در خوابگاه و چندین ویژگی دیگر است. یکی از ویژگیهایش این که هفته ای یک روز به کالج بوستون برویم و در کلاس های درس شرکت کنیم. حالا دومین ترم است که یک بعدازظهر کامل را در دانشگاه بوستون می گذرانیم.

ادامه نوشته

I am INDIPENDENT!

چند روزی است که هوا خیلی سردتر شده است. تمام طول شب باد سرد می‌وزید و برف‌هایی را که روی شیروانی خانه‌ها بود به هوا پراکنده می‌کرد. با اینکه درختها برگی ندارند ولی باد در شاخه‌های خشک آنها می‌پیچد و حسابی صدا ایجاد می‌کند. هفته‌ای سه روز مشاهده داریم. به کلاس‌های مختلفی که بر حسب علاقه برایمان در نظر گرفته شده است می‌رویم و شاهد فعالیت‌های آموزشی معلم هستیم و بعضاً همکاری هم می‌کنیم. امروز هم دقایقی مانده به 9 صبح از آپارتمان خارج شدم تا به طرف ساختمان مدرسه بروم. گرچه دو شب پیش حدود ده سانتیمتر برف باریده بود ولی به همت کارگران شهرداری مسیرهای عبور برای رسیدن به مدرسه تمیز بود و کمی شن هم پاشیده بودند تا احتمال سُر خوردن کمتر شود. با این حال بعضی قسمت‌ها یخزده بود. به اواسط مسیر که رسیدم مایکل را دیدم که از ساختمان خوابگاه بیرون آمد. 

ادامه نوشته

شب یلدا!

کنار آمدن با دوستان در این فرصت مطالعاتی تجربۀ با ارزشی است که به سختی حاصل می‌شود و در حال تکوین است. یکی از مشکلات مهم در درک و تفاهم، «زبان» است. گرچه بالاخره ارتباط برقرار می‌شود و امور می‌گذرد ولی ابهام‌هایی هم باقی می‌ماند و سوء تفاهم‌هایی هم ایجاد می‌شود. در چند ماه گذشته سعی کردم در کنار تحمل غربت و احساس دلتنگی به دلیل دوری از خانواده با این مشکلات هم کنار بیایم. مسائل فرهنگی هم عامل مهمی است که گاهی مشکلات مرا دو چندان می‌کند. همیشه خودم را خیلی قوی و با اعتماد به نفس می‌دانستم و دوست داشتم که در چنین محیطی باشم و ارزش‌هایی را که به آن معتقدم فریاد بزنم! هرگز فکر نمی‌کردم که در عمل این همه دچار چالش شوم. حفظ ارزشهایی که به آن اعتقاد دارم گاهی خیلی خیلی سخت است بخصوص که همتای دینی هم از مصر دارم که گرچه حجاب دارد ولی محدودیت خاصی به خودش تحمیل نمی‌کند. همین عاملی برای ایجاد ابهام در ذهن دیگران و چالشی تازه برای من بوده است. اخیراً خانم جوان دیگری هم از مصر امد که اعلام کرد مسلمان است ولی حجاب نداشت. این بار تنها مرد گروه که اهل یکی از کشورهای کوچک در جزائر کارائیب است طاقت نیاورد و از من پرسید چرا متفاوتید؟ برایش توضیح دادم که همانطور که مذاهب دیگر هم متفاوتند. هر کس «میزانی» از قوانین را رعایت می‌کند. گرچه سخت بوده است ولی سعی کرده‌ام حالا که اکثر افراد گروهمان مثل همند من «برند» باشم. 

ادامه نوشته

ملی گرا تر شده ام!

سه ماه از فرصت مطالعاتی نه ماهه طی شد. پانزده نفر از کشورهای مختلف در حال توسعه در این فرصت مطالعاتی-آموزشی نه ماهه شرکت کرده اند. این کشورها عبارتند از: چین، ویتنام، فیلیپین، نپال، ایران، ارمنستان، کرواسی، مولدوا، آرژانتین، مصر، مولاوی، کنیا، غنا، آنتیگوآبربودا و سن لوشا. طبق برنامه ای که آخر اکتبر ایمیل شده بود می‌دانستیم که هیجدهم نوامبر نمایشگاه بین المللی در محوطۀ مدرسه برگزار خواهد شد. قبل از آمدن به اینجا مطلع بودیم که باید آمادگی شرکت در این نمایشگاه را داشته باشیم و آنچه را لازم می دانیم با خودمان بیاوریم. ما در ایران صنایع دستی متعدد و زیبایی داریم که می توان در چنین مراسمی از آن استفاده کرد ولی من فقط یک قطعه رومیزی قلمکار، دو سینی مسی کوچک (ولی متفاوت)، یک سینی میناکاری و مقداری شیرینی‌های مختلف ایرانی مثل باقلوا، قطاب، سوهان و گز و مقداری آجیل چهارمغز با خودم آورده بودم. تصورم این بود که همین کفایت می‌کند. کم کم که به روز موعود نزدیکتر شدیم نگران تر شدم چون برخلاف بیشتر شرکت کنندگان که تجربیات متراکمی در این زمینه داشتند، من اولین شرکت کننده از ایران در چهل سال گذشته بودم.

ادامه نوشته

احساس تازه

از وقتی نوجوان بودم عصرهای جمعه دلم می گرفت. وقتی دبیرستانی بودم همیشه از آمدن بعد از ظهرهای پنج شنبه کلی خوشحال می شدم و دوباره وقتی عصر جمعه می شد احساس ناراحتی به سراغم می آمد. بعدها دیدم این احساس در میان خیلی آدمهای دو رو برم مشترک است. بزرگتر که شدم گاهی بیشتر به این موضوع فکر می کردم. به این نتیجه رسیدم که شاید اشکال در روز شنبه باشد! عدم تمایل به شروع دوباره.

ادامه نوشته

سفر به مالزیِ سبز و بارانی!

گرچه انجام رساله اولین مشغولیت ذهنی من در چند ماه گذشته بوده و هست و به همین دلیل  برای همراهی اساتید و دانشجویان برای سفر به مالزی دچار تردید بودم، ولی بالاخره کنجکاوی آشنایی با وضعیت مالزی بعنوان پیشرفته ترین کشور مسلمان بر تردیدهایم پیروز شد. رسیدن به کوالالامپور روز پنج شنبه بود و جمعه را به بازدید از مهمترین دانشگاه مالزی در این شهر اختصای دادیم. در این بازدید با یکی از اساتید دوست داشتنی خودمان که چند سالی است در این دانشگاه تدریس دارند ملاقات کردیم. این بازدید شروع خوبی برای دیدن این کشور و آشنایی با وضعیت آموزشی آن بود. 

ادامه نوشته

کاربردی ساختن علوم انسانی در ایران (جلسۀ دوم)

یکشنبه 24 خرداد 1394

سخنران دومین جلسه از سلسله نشست‌های چیستی، چرایی و چگونگی کاربردی ساختن علوم انسانی در ایران دکتر آرش موسوی استادیار مرکز تحقیقات سیاست علمی کشور و موضوع سخنرانی ایشان «سرشت سیستمی نوآوری در علوم انسانی» بود. 

هرچند دکتر فاضلی دیر به این جلسه رسید ولی با طرح مسائلی در انتهای سخنرانی جلسه را از رخوت نجات داد.

ادامه نوشته

کاربردی کردن علوم انسانی در ایران!

بالاخره بعد از مدت طولانی ظاهراً مشکلات «بلاگفا» به قیمت از دست رفتن بخشی از نوشتارها حل شد.

هر چند به جهت تلاش برای نگارش رساله ترجیح می دهم بیشترین زمان را در خانه صرف کنم ولی خبردار شدن از سخنرانی دکتر فاضلی در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی انگیزه‌ای شد برای ایجاد فضای ذهنی تازه و چقدر هم خوب بود.

ادامه نوشته

فرهنگ سازی!

ورزش صبحگاهی آن هم از نوع خیلی زودش سالهاست که بخش حذف نشدنی برنامۀ من و همسر گرامی است. اگر نشود صبح زود برویم و از سکوت و آرامش قبل از اذان صبح بهره مند شویم حتی الامکان بعد از نماز صبح جبران مافات می کنیم. در همین رفت و آمدهای دیرتر از معمول بود که در چند سال گذشته هنگام برگشت به منزل (حدود ساعت هفت و نیم صبح) خانوادۀ چهار نفره ای را می دیدیم که به سوی پارک می رفتند و بر حسب اتفاق مشاهده کردیم حدود هشت و نیم صبح هم بر میگردند. اگر به طور اتفاقی در فاصلۀ میان هفت و نیم و هشت و نیم صبح هم به پارک می رفتیم پدر خانواده و دخترش را مشغول دو می دیدیم، پسرک را مشغول بازی و مادر را مشغول پیاده روی. بعضی روزها هم پدر و پسر را در مسیر پارک می دیدیم. (شاید خانم به محل کار و دخترشان به مدرسه رفته بود!!)  به هر حال قرائن نشان میداد قضیۀ پارک همیشگی و بخشی از زندگی روزانۀ این خانواده است!